تاخیر می کنیم
My Minimal Mind
کمتر... بیشترین است
دوشنبه ۲۳ آوریل ۲۰۱۲
سهشنبه ۳ آوریل ۲۰۱۲
منِ او
ما خبر از وجود موجوداتی داشتیم که وقتی می خواستیم عکس دو نفره
بیاندازیم، پیدایشان می شد، جای دکمه ی دوربین را از ما می پرسیدند،
دوربین را از دست ما گرفته و از ما عکس می انداختند و می رفتند
چند بار خواستیم در کنار این موجودات ناشناخته و با آنها عکس بگیریم تا
کشف کردن این موجودات را به جهانیان اعلام کنیم. اما حتی یکی از این
بیگانگان عجیب را نتوانستیم شکار کنیم
تا آنکه روزی او را در یک پارک دیدم که از یک نفر عکس می گرفت. همان لحظه
بود که فهمیدم او هم یکی از آن موجودات افسانه ای است
وقتی صدایش کردم و چهره ی متعجب مرا دید که راز بزرگ او را کشف کرده بودم؛ رفت
رفت
و رفت
و ناگهان از تمام عکس های دو نفره یمان حذف شد تا من با راز غریبه ای
آشنا بمانم در میان عکس ها
تنها
یکشنبه ۱۱ مارس ۲۰۱۲
چله ی نوروز
لب های سرخ
فیلترهای قرمز
تجمع غده های سرطانی ته سیگار
و بر می گردد زیرسیگاری
به روی برگه ی آزمایش خون
نه بانو!
این که در من است، سرطان نیست
تجمع غده های سرطانی ته سیگار
تو هستی که این چنین در من تکثیر می شوی
روز به روز در من پیش می روی
و هر شب
_بدخیم_
در میان روح من
پایین می کشی از خط های فرضی تنم
مدارهای رأس السرطان را
خلقت را آغاز خواهیم کرد
پس از شش روز صبر خون بار تنت
تا برگردد دوباره زیرسیگاری
از روی تخت
به روی برگه ی آزمایش خون
از کاغذ حذف شوم
و به قبر برسم
تا پاسخ مثبت بدهم به درمان های شیمیایی
این که در من است، سرطان نیست
این تو هستی
این من هستم
در چله نشین تو
و عید امسال
موهایم را دوباره بتراش
دوشنبه ۲۰ فوریهٔ ۲۰۱۲
بگذار فکر کنم که هستی
پرسه می زنی
می چرخی در همین اطراف
توی دود سیگاری که محو می شوی
به انگشت اشاره ات
که به همه چیز در خیابان اشاره می کند
جز من
که هنوز فکر می کنم تو هستی
همین جا
نزدیک آن نیمکت ها که خالی مانده اند
- که می گویند: رنگی نشوید -
من روی پاهای خودم نیستم
و دو دستی چسبیده ام داغی لیوان را
و هر دوازده ساعت
که به دکترم قول داده ام فراموش نکنمشان
و به تو که فراموشت کنم
کنار بروی
نزدیک تر از خدایی که در گلویم گیر کرده است
درون قلبم تپش کنی
خون دل بخورم
هفتاد و یک بار در دقیقه
که رگ هایم هنوز فکر می کنند تو هستی
و من هنوز فکر می کنم تو هستی
و قرص هایم هنوز فکر می کنند درمان خون من را
هر دوازده ساعت
که تو نیستی
و من
هنوز فکر می کنم
سهشنبه ۱۴ فوریهٔ ۲۰۱۲
سوت می زند
و تقویم تاریخ ایران در روز 25 بهمن
ء"بر روی ما نگاه خدا" هم سوت می زند
در آینه تصویر من به خودم سوت می زند
راه آهن دنیا به شهرم می رسد ولی
از دور دست ها، یک قطار، هی سوت می زند
دریا تمام عمر، تنِ موجش به صخره خورد
چون کشتی در حال غرق برای نجاتش سوت می زند
این روزها قلب همه لبریز کینه است
مانند کتری جوش آمده، هی سوت می زند
شیرین من! شیرین من! تکرار اسم اوست
فرهاد تیشه اش زمین و تکرار صدایش سوت می زند
اسفندیار و تهمتن در روبروی هم - ولی
تیری که از کمان رها شد سوت می زند
گاهی اگر خدا بخواهد شود به آتشی
همچون خلیل خدا شد که به گلستان سوت می زند
مریم میان مردم و روزه ی سکوت
فرزند او به معجزه چون سوت می زند
ما از ازل به شاعری مبعوث بوده ایم
جبریل همچنان برای ما سوت می زند
از اتفاق جاذبه سیبی به سر نخورد
هر چیز می چرخد به دور سرم سوت می زند
در بازی کاغذ به داور گلی زدیم - ولی
این سوت ها تمام نشود، تا قلم سوت می زند
دوشنبه ۱۳ فوریهٔ ۲۰۱۲
از پسِ پرده سرانجام کسی می آید
دوشنبه ۹ ژانویهٔ ۲۰۱۲
تولدی دیگر
اولین کسی بود که هدیه ی تولدم را به من داد
حتی کمی پیش از آن
و من به دنبال راهی
تا چگونه باز کنمش
و چه زمان اندازه ی تنم خواهد شد
هدیه ی عجیبی ست
مرگ
دوشنبه ۲ ژانویهٔ ۲۰۱۲
بسته ام پنجره ها را. سوز می آید
اینجا
و اینجا
در خطوط عمودی شعر خواهم ساخت
و به هیچکس جز خدا
به خدا اجازه ی عبور نخواهم داد
و برای کلاغ های آن طرف دیوار
به طعنه خواهم خواند
اینجا
بالاتر از سیاهی هم هست
اینجا
تنهایی
و اینجا
سهشنبه ۶ دسامبر ۲۰۱۱
فرجام سفید
پنجشنبه ۲۴ نوامبر ۲۰۱۱
یک قاچ نیوتون
یکشنبه ۲۰ نوامبر ۲۰۱۱
زنی بود که بوی سیگار می داد و اشک های درشتش از پشت عینک
پدر می گفت: شاعر است و بعد سکوت می کرد
وقتی عکس فروغ را روی دفتر خاطرات مادرم دیدم؛ فهمیدم فروغ، بدترینِ بدکاره هاست
پدر دفتر خاطرات مادرم را پاره کرد و من اما عکس زنی را هنوز از آن دفتر به غنیمت گرفته ام
اگر دوباره به کودکی برگردم به مادرم خواهم گفت
دفترت پاره شد چون آن روز که یواشکی عکس فروغ را بوسیدم
پدر من را دید